محمد بن حسين رازي
65
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
پس بحيرا گفت اى غلام ، سه چيز از تو خواهم پرسيد به حق لات و عزى كه مرا خبر دهى . پيغمبر عليه الصلاة و السلام خشم گرفت چون نام لات و عزى شنيد ، گفت نام ايشان مبر ، به خدا كه من هيچ دشمنتر ازيشان نمىدارم . بحيرا گفت : به خداى كه مرا از آن خبر دهى . گفت : بپرس تا خبر دهم . گفت خواب تو چگونه باشد ؟ حالات و سكنات ، جمله با بحيرا بگفت ، جمله موافق آن بود كه بحيرا در تورات و انجيل ديده بود . بحيرا پاىها وى بوسه داد و گفت : اى ، كودك عجب خويى و خوش بويى دارى . اتباع تو بيش از آن همه انبياء باشند و نور دنيا از نور [ تو ] باشد ، به ذكر تو مسجدها آبادان شود ، گويى به تو مىنگرم كه لشكر مىكشى ، عرب و عجم تبع تو باشد به طوع و كره ، و لات و عزى بشكنى و خانهء كعبه جز از تو مالكى نباشد . مفاتيح كعبه بدان دهى كه خواهى ، و عرب با تو كارزار كند ، كليدهاى بهشت و دوزخ به دست تو باشد ، هلاك بتان بر دست تو بود . قيامت برنخيزد تا ملوك عالم هم در دين تو آيند به خوارى . پس بحيرا يك بار بوسه بر پايش مىداد و يك بار بر دست و مىگفت : اگر زمان تو دريابم در پيش شمشير زنم ، تو سيد اولياء و رسل و اولاد آدمى و امام متقيان و خاتم انبيائى . اولياء بخندند آن روز كه مولد تو بود و تا قيامت خندانند از شادى بوجود تو ، و اصنام و شياطين بگريستند و ايشان تا روز قيامت گريانند . دعوت تو دعوت ابراهيم و بشرى عيسى و مقدس است و مطهرى از نجاست و جاهليت پس روى به ابو طالب كرد : گفت : اين كودك چه نسبت دارد با تو كه تو ازو جدا نمىشوى ؟ ابو طالب گفت : پسر من است . بحيرا گفت : نه پسر تو است و نتوان بود كه پدرش درين وقت زنده باشد و نه مادرش . ابو طالب گفت : پسر برادر من است پدرش بمرد ، دوماهه بود و ششساله كه مادرش بمرد . بحيرا گفت : راست گفتى چنين ديدهام ، اما مصلحت آنست كه او را زود با مكه برى كه بر پشت زمين هيچ صاحب كتاب نيست از يهود و نصارى و غير ايشان الا كه از مولد او خبر يافته است ؛ اگر او را ببينيد و آنچه من ديدم ايشان